تبليغاتX
عشقولانه...!!!http://k.domaindlx.com/ashchal/MUsic/PedramMusicMaker.MID



 پيغام مدير

 

آرشیو

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته اوّل شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته اوّل اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته چهارم خرداد 1386

هفته چهارم مهر 1385

هفته سوم مهر 1385

هفته دوم مهر 1385

هفته اوّل مهر 1385

هفته چهارم شهریور 1385

هفته سوم شهریور 1385

هفته دوم شهریور 1385

هفته اوّل شهریور 1385

هفته چهارم اردیبهشت 1385

هفته سوم اردیبهشت 1385

هفته دوم اردیبهشت 1385

هفته اوّل اردیبهشت 1385

هفته چهارم فروردین 1385

هفته سوم فروردین 1385

هفته دوم فروردین 1385

هفته اوّل فروردین 1385

هفته چهارم اسفند 1384

هفته سوم اسفند 1384

هفته دوم اسفند 1384

هفته اوّل اسفند 1384

هفته چهارم بهمن 1384

هفته سوم بهمن 1384

هفته دوم بهمن 1384

هفته اوّل بهمن 1384

هفته چهارم دی 1384

هفته سوم دی 1384

هفته دوم دی 1384

هفته اوّل دی 1384

هفته چهارم آذر 1384

هفته سوم آذر 1384

هفته دوم آذر 1384

هفته اوّل آذر 1384

هفته چهارم آبان 1384

هفته سوم آبان 1384

هفته دوم آبان 1384

هفته اوّل آبان 1384

هفته چهارم مهر 1384

هفته سوم مهر 1384

هفته دوم مهر 1384

هفته اوّل مهر 1384


لینک دوستان


.:: قالب های رایگان ::.

وبلاگ شماره 2 من برای لینک

صدای سنگین سکوت

نیروانای کوچک

زندگی حس غریبیست...

مخزن دات کام

ژربیننده ترین سایت فارسی

آوای ناب

کابوس شب

کسب درآمد از اینترنت

میکروب


نظر سنجي


لوگوی وبلاگ

  Your Logo Here


آمار وبلاگ


آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :


موسیقی



broken heart

m

You'll never know
How much I loved you,
How much I cared.

You'll never know
About my pain,
About my broken heart.

You'll never know
How much I cried,
Just lying on my bed
And thinking of you



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 3:22 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

when I am alone

j

when I am alone
Tears fall down my eyes
Because I thought
true love would never die
You probably think I am
Doing so good without you
But oh how I wish
you could see inside of me
I put on a fake mask
Because this pain
Is endless inside of me
Why did you change?
Why dont you want to be with me?
I thouht you really loved me?

I wish you knew the truth about
what I hide from you inside of me
Nothing means anything to me
Im missing something in my heart

when I return home
I sit alone in my room and cry
and pray to God that we will soon be!
If my room walls could talk
it would tell you how much
i cry out to you
and how my life is not the same
because i dont have you
If my room walls could talk
It would tell you how much
pain that lives inside of me
because you were my first love
and i will never forget the pain


نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 3:19 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

پاییز آمد ... بدون آنکه

پاییز آمد ... بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ کند...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...


نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 4:22 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

پائیز آمد ..

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
 
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
f
 
 


نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 3:39 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

با یا بی مقدمه...

با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم ...
.
.
.
.
.
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است


نوشته شده توسط سهیل در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 4:0 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

عشق را در پائیز

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه ...
gff


نوشته شده توسط سهیل در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 3:54 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

بازهم پائیز

بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
gf
 
 
 
 
 


نوشته شده توسط سهیل در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 3:50 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

به نزديک آن

خواستم عشق را معنی کنم...؟

به نزديک آن قفس کنار پنجره رفتم

آن را باز کردم تا آن پرنده زيبا آزاد گردد

ولی آن هنگام که آن پرنده به سوی آسمان پر گشود

معصومانه به زمين افتاد!

به قفس نگريستم، نه...! نه...!

آن پرنده بالهايش را درون قفس جا گذارده بود!

آری...!

آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود

آخر، آن پرنده زيبا به ميله های آهنی آن قفس دلباخته بود



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:10 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

کلید

 

kj

عشق كليد شهر قلب است
به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي

 



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:8 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

و آن دیگری

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم


نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 1:59 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

ترس بيهوده نداريم

وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست!

وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست!

ترس بيهوده نداريم... صحبت از خاطره هاست!

صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست!

كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست!

من نيز گاهی به آسمان نگاه کرده ام.....

دزدانه در چشم ستارگان......

نه به تماميشان.....

بلکه به آنان که شبيه ترند به چشمان تو .......

 



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 1:58 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

نگاه تو

تسلایم بده ، من تشنه یک جرعه ایثارم

تسلایم بده ، وقتی که من از خویش بیزارم

دراین بیهوده گی تعبیر خواب هرگز من باش

تسلایم بده ، حالا که من تنها ترا دارم

دلم یک آسمان شوق است و پر باز است

نگاه تو، دلیل خوب پرواز است

نگاهم کن ، صدایم کن به نام ِعشق

که این زیباترین پاداش آواز است

کدام از ما به راز عشق پی بردیم ؟

کدام از ما برای عشق می مردیم ؟

تو ای تکرار بی پایان شب در چشم

کدام از ما به چشمانت قسم خوردیم؟

به چشمانت قسم ای دختر خورشید

در این دنیای تکراری دلم پوسید

میان هق هق گریه ، تو ای آرامش آغوش

تسلایم بده با واژه های روشن امید



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 1:52 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

بی خودی آن را نچش...

کودکی در نظرم شير خورد

پدری با لگدش بر سر او...

درد اسيری می دهد

جمع و جورم نکنيد

سينه ام از غم دوری پر شده

خنده ام خنده ی تلخی ست

بی خودی آن را نچش...

روی پيشانی من

چيزی نوشته به زبان بی زبانی

بی زبان شو تا بتانی

حرف درد و عشق سرد و

بی هوا در خود بريزی...

در پی من با قدم هايت نگرد

آنچنان دور شدم که به گردم نرسی

سرزنش را کم کنيد

زندگی مال من است

آهای سمسار محله،

بی خودی در پی آن نگرد...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:38 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

سفارش های بی جا...

قالی ام را از زير من برداريد

اين زمين خشک و خالی کافيست

به خدا، سفارشتان را کردم

که به شماها بسپارد،

که به من بسپاريد،

که به او بسپارم...

ـ در زمين سفت،دانه ای نتوان کاشت

ـ آب و آينه دگر تو را حفظ نکنند

ـ شمع و پروانه دگر عشق تو را دور نکنند///

در حضورم چای هل دار نخوريد

قهوه ی تلخ به دستم ندهيد

اين زمان است که به يکباره مرا

در هوای دل تو جاری ساخت...

آنقدر جيغ مرا کم نکنيد

نعش خيس مرا دست نزنيد

ترسم از قلقلک و خنده ی تلخ

ترسم از آتش سوز و نگه سرد

آسمان روح مرا تبخير کند...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:36 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

کلام ستاره...

 مشاجره بس است.

کلام ستاره خيلی فهمش سخت است

آسمان را زله کرده...

یچک های حياط تا کناره های ستاره

قد علم کرده اند

می خواهم با آنها بالا روم

تا ناز خدا را بکشم ،تا کمی حرف با او...

چه لذتی دارد...؟؟؟

وقتی ميان من و تو باران ببارد....

چه عميق است اين حس!!!

زمانی که فقط ميان من و تو بوسه حرف می زند...

شکسته شده شب،

ستاره ها سرازير می شوند...

به کسی چه مربوط

۲تای آن مال من..//..//..

شب به شب یرده را تکان می دهند

آينه با آب تاب می خورد

حرکت می کنند بونه های حياط

بالهای کفتران همسايه بر

سنگفرش کوچه ی نقره ای ما

حس مرا نسبت به تو

بيشتر دم داده...

صبح ها صدای خنده ات

کوچه را بر می کند از آواز بلبلان سحر خيز

کارشان نداشته باش بی آزارند...

صحبتم طاق شده

دل من ديوانه وار لبريز از بوسه ای به آن

ديوار همسايه که بشتش باد است شده

بشتابيد ای نسيما......

بشتابيد ای رودهای بارور........

دلم فراری شده از

آنقدر حرف زدن ستاره....!!!!



نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:31 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

جواب را از ستاره

و حالا جهنم هم برای من ناز می کند...

با خودم هزاران بار گفت و گو کردم

صحبت با گل بی اثر است

جواب را از ستاره ی چشمک زن می گيرم.

زيادی از خودت تعريف نکن

اين خدا است که تمجيد کند از خودش...

سرم زيادی شلوغ است،

موهای آن را کمی کوتاه می کنم

تا فکر بيشتر به من رو کند...

آينه هم ديگر تحمل ديدنم را ندارد

فقط با تکان پرده،پنجره ی باز ،

رفيق هستم...

نور مهتاب،خلوتی کوچه

با تنم بازی می کنند

فکر می کنم حقيقت دارد ...

نفس کشيدن از يادم رفته است!

بگذاريد کمی با جا سيگاری خودم تنها باشم

کسی در زندگی ام هول و ولا انداخته

شقايق ها مال تو

بغض ارثيه ی من است...

حالا،

صادقانه می گويم؛

من يواشکی نفس می کشم!!!!



نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:27 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

رويا هايت ...

رويا هايت ...

با من صحبت می کند و من،

ساز دهنی می زنم

نگاهت تلخ شده

قهوه ای درست می کنم تا

فالی بگيرم برای چشمانت/

تعبير می کنم تو را برای تمام حرفهايم

چقدر ،دست تو به دستم می آيد

وباز احساس دلتنگيم زمستانی می شود...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:23 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

چترت را

بدجوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوت ایم!

این چه گفتن های بی اشاره نیز

روزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها

تمام خواهد شد!

هي بوته ي لرزان راه نشين

غصه چه را مي خوري؟

كاروان در راه است!

چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن

خيس و خسته به خانه بيا

نمي خواهم شاعر باشي ، باران باش!

همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست،

چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!



نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:45 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

باران

نمی دانم كجا خوانده ام بر آب،

كه هر چه بنويسي آب

باران نخواهد باريد!

- مهم آسماني ست كه بالاي سر گريه هات

راز تكلم تشنگي ست.

نمي دانم از كدام تشنه شنيده ام ،

كه هم پياله ي آسمان از خواب ِ آب خواهيم گذشت.

آيا اگر نترسيم

براي بروز ِ آن حرفِ نانوشته

فرصتي باقي خواهد ماند!؟



نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:43 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

شبیه خودمان

ما هرگز فرصت نمی کنیم

تحمل از کوه و

صبوری از آسمان بیاموزیم.

حالا سالهاست که دیگر ما

شبیه خودمان هم از خواب نان و خستگی

به خانه بر نمی گردیم،

ما ملاحت یک تبسم بی دلیل را حتی

از یاد نبرده ایم.



نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:41 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

تو مث ِ

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ  دوري رو بره تا دم  ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.



نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:37 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

وقتی با...

وقتی با لحن حریری ات قدم به شهر رویا هایم نهادی  : طفل نگاهم

به خاطرت گریستن را فراموش کرد .چه زیبا خند یدی ای فرشته  و

چه  صادقانه  لحن  اندوهم   را  به  حلاوت   لبخند  پاک  کردی  ...

روح خاکستری ام با یادت تا بهشت های ملکوتی سیر کرد و آبی شد :

درست رنگ نگاهت....چگونه بگویم دوستت دارم و چگونه باور کنی

که این دوست داشتن من مثل رنگ اطلسی ها پر از نجابت است  و

سر شار از نوری فیروزه ای...

قدم یه شهر دیده گانم  بگذار و بدان  که چشمانم  بستر آرزو های

کالی ست که با آمدن تو طعم بودن می گیرد.....



نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:44 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

به خوابت آیم...

دوباره     شعر  می گویم  و   می دانم   نمی دانی

و   شاید  هم   زبانم  لال   شعرم   را  نمی خوانی

دوباره   شعر  می گویم   پس  از یک  بغض  درد آلو د

پس از  یک عصر  یخبندان  خودت که خوب می دانی

هوا   بارانی   و   مرموز   و    لب هایم  ترک  خورده

دو چشمم  خسته و  خشکند چرا هرگز  نمی باری؟

صدای    پای    یک  عابر  و  کوچه  خلوت  است  اما

تو  را  هرگز  نمی بینم   و  شاید  هم    نمی آیی...

صدایم    کن......   از      اینجا      سخت      بیزارم

چرا سوهان  عشقت  را  به  روح  من  نمی سایی ؟

خدایم    ر ا  قسم   دادم  به   چشم   ابری ام   شاید

به  خوابت  آیم   آن لحظه  که  تو آشفته می خوابی

در  این    تنهایی ام   بی  تو  برایت   اشک   می ریزم

و   تو  چشم  مرا هرگز   به  یاد   خود    نمی آری..

غزل  می گویم اما  حیف  که می ماند  در  این   دفتر

غم   رسوایی   از  عشقی   که   می دانم   نمی دانی

غزل هایی   که   رازم   ر  همیشه   فاش   می سازند

غزل هایی  که  می گویم  و  تو  هر گز    نمی خوانی



نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:40 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

از جاده های...

من  قطره ام  که  منت  دریا  نمی کشم 

از جاده های بی کسی ام پا نمی کشم

در  راه  ایستاده ام  و  با    نسیم   و  باد

بر  گیسوان  خاطره ام  شانه   می کشم

ز آندم  که ذات بودنم از گل سرشته  شد

آسوده  بر  حریم   زمین   پا   نمی کشم

نقاش    سایه های    شبم :   آفتاب    را

بیهوده   بر   جنازه ی   فردا    نمی کشم

وقتی  حریم  آینه ها  را شکسته   سنگ

من  شن  برای  ساحل  دریا  نمی کشم

با  کفش های   پاره ی   تنهاییم   بدان  :

از جاده های   بی کسی ام  پا نمی کشم



نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:34 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

طوفان بوسه ها

عشق است آتشی که به پا می شود - ولی ...

کارم خدا خدا - به خدا - می شود - ولی ...

پر می کند هوای مرا عطر دلکشت

طوفان بوسه ها که به پا می شود - ولی ...

تا پنجه هات سر کشد از ناز بر تنش

گيسويم عاشقانه رها می شود - ولی ...

شايد جنون وزيده به خاکسترم که باز

آتش به جان زمزمه ها می شود - ولی ...

می دانم اين که حادثه ای نا مکرر است

اين قصه ها که با تو - کجا می شود - ولی ...

خورشيد - لحظه ای که به من خيره می شوی -

در شهر چشمهای تو جا می شود - ولی ...

دستم به آستان تغزل نمی رسد

با دستهای خوب شما می شود ولی



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:39 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

در خود ببار

در خنده ی نگاه تو غم موج می زند

آن چشمهای خيس و غريبت کجايی اند؟

چشمی که در اسارت باران اشک بود

با چشمهات  منتظر آشنايی اند

                    *

 باران گرفت بر سر سيل سکوت تو

غريد رعد و...بغض سکوتت شکستنی ست

می دانم آنچه در دل تو خانه کرده است

در صد هزار بغض فرو خورده  گفتنی ست

                   *

اين سايه های خسته به دنبال شعر تو

راز همان سکوت غريب است ای عزيز!

قدری برای سادگی و بی پناهی ات

اين غربت هميشه عجيب است ای عزيز!

                   *

شاعر! تو ای تجسم احساس های پاک

شاعر! تو ای ترانه ی نمناک آسمان

در چشم تو صدای غريبی نهفته است

چيزی شبيه ناله ی غمناک آسمان

                  *

در خود ببار تلخی ی اين روزگار را

در خود بريز جام بلورين اشک را

با خود بگو و زمزمه کن با دو چشم خويش

اين قصه ی قديمی و غمگين اشک را

                  *

شاعر اگرچه درد تو از حد گذشته است

بی تاب لحظه های سياه زمين مشو

ای روح تو زلال تر از آه آسمان

آلوده ی زمين و گناه زمين مشو



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:37 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

کجاست

کجاست راهبه ی شعرهای غم خيزم

که از صليب مسيحايی اش بياويزم

کجاست حادثه ی بی دريغ چشمانی

که از کمين نگاهش  نشد بپرهيزم

منی که پسر تنهای نسل آدمم

شبيه آدمکی در مسير پاييزم

اسير لقمه ی نانی شده ست احساسم

ببين که بی غم عشقت چقدر ناچيزم

شبيه کوه يخم در برابرت خورشيد !

که جرعه جرعه به اعماق خاک می ريزم

نخواه بسته ی اين خاک سرد و تيره شوم

بتاب بر سر شعرم - که باز برخيزم

من عازم سفری تا جنون فرهادم

کجاست تيشه ی عشقم  - کجاست شبديزم ؟



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:32 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

حرفی بزن

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:29 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

دل ام غريب ترين

دل ام غريب ترين اهل اين حوالی بود

که از قصيده ی عشقی بزرگ ، خالی بود

نجيب و ساده و معصوم و پاک و رويايی

هميشه در عطش عاشقی خيالی بود

دلی غريب نواز و دلی خيال پرست

- به قول مردم اين شهر - لاابالی بود

برای جستن مضمون تازه ی يک شعر

هميشه منتظر عشق احتمالی بود

اگر چه مثل بهار از شکفتنی سرشار

ولی اسير همان برف پارسالی بود

شنيده بود که از جنس عشق شهری هست

و از اهالی اين شهرک خيالی بود

*ولی بدون تو - ای نيمه ی مکمل من-

خبر نداشت که در مرز خشک سالی بود

تويی که آمدن ات مثل شعر می مانست

به دفتری که پر از صفحه های خالی بود.



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:26 قبل از ظهر

لينک ثابت ||

جرقه ايست...

جرقه ايست... يا چيزی شبيه جرقه. که می درخشد و می سوزاند و ناپديد 

می شود.حسی شبيه شهابی آسمانی. که مبهوت می کند و می گريزد.

بی تاب می شوی از احساسی لطيف و مهار ناپذير که بی محابا زير پوستت

می دود.احساسی سوزاننده ،اما شاد که تنت را می لرزاند و دلت را به تپش

وا می دارد.

چشم می بندی و جرعه جرعه واژگان پرشور در جام جانت جاری می شود

که سرمست می شوی و سرشار.

حرف ها تا آستانه لبهايت بالا می آيند و در بی نظمی شورانگيزی به هم می-

ريزند.دست ها، لرزان از شوقی مرموز ،قلم را می فشارند و افکار در ذهن

پريشانت می چرخند و می چرخند.

لحظه ،فرا می رسد.

کلمات ،آراسته و صف کشيده ،رقص کنان و چرخ زنان ،با آوايی دل انگيز و

نوايی دلنشين ،جاری می شوند و...

«شعر» متولد می شود.



نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:7 قبل از ظهر

لينک ثابت ||



 

درباره وبلاگ

وبلاگ من
ايميل من
این سایت را خانه خود کنید
اضافه به علاقه مندی ها

مدیریت


مطالب گذشته


جستجو




خبرنامه


.:: برای دریافت کد خبرنامه اینجا کلیک کنید ::.


تالار گفتمان


.:: برای دریافت کد تابلوی گفتمان اینجا کلیک کنید ::.


طراح قالب


طراح قالب : گربه جاسوس
ترجمه و ویرایش قالب :
مهدی کریمی

 





http://ashke-baroon.blogfa.com