توی هزار شب وقتی از تنهایی خودت فرار می کنی کجا میری ؟!
میشینی ستاره ها رو نگاه می کنی یک دونه خشکلشو برای خودت انتخاب می کنی ..
می گی :ا ین ستاره بخت منه ... دوستش دارم یک عالمه
هر شب میای بیرون .. میشینی ستاره رو نگاه می کنی ... آنقدر نگاش می کنی که خوابت ببره
چقدر هم خوبه آدم، چشمش تو چشم اونی که دوستش داره باشه و خوابش ببره

اما همیشه روزگار اونجوری که خودمون میخوای نیست ...
یک شب میای بیرون میشنی ... نگاه می کنی اما ستارت نیست ؟
فکر می کنی چی شده ؟!
نکنه برای خودش یک یاری رو پیدا کرده .. یعنی تو رو فراموشت کرده ؟!
اون موقع است که تموم غصه های دنیا هری میریزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها سرت رو به آسمون بالا نمی کنی ..
با همه قهر می کنی، حتی با آسمون.
تا بعد از مدتها می فهمی که میتونی بدون اون ستاره هم زندگی کنی.
برای همین نفس می کشی .
میبینی هنوز دنیای پیرامونت وجود داره پس دلیل نمیشه که به ستاره ها نگاه نکنی...

از اون پس میری هر شب تو تنهایی خودت به ستاره ها نگاه میکنی و یکی از اون خشکلاش رو برای خودت انتخاب می کنی ...
اما، اما فرداش میای میبینی اثری از اون ستاره نیست.
اما مثله دفعه قبل نا امید نمیشی و باز میری سراغ یک ستاره زیبا دیگه.
همشون میرن تا نوبت میرسه به آخرین ستاره ای که تو آسمون وجود داره.
اما آخرین ستاره هیچ وقت از بین نمیره .... چون تو با تموم وجود دوستش داری
پس اونی که با تمام وجود دوستش دشته باشی هیچ وقت تو رو تنهات نمیزاره .. هیچ وقت