دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو
همین آلان می خوام بگم از جلوی چشام برو
بزار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی
دیگه نمی خوام که بگم، برای من مقدسی
حتی اگه از راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه های عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو، آن شب
آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت
دالاب دیدگان تو در ظلمت، گویی
گویی به عمق روح تو راهی داشت
رنگ چشای روشنت
مثل ستاره تو شبت
این دل بیقرار من واسه نگاهت می تپه
اما دیگه نمی تونم
اما دیگه نمی تونم، یک لحظه اینجا بمونم
می خوام تا آخرین نفس
می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم
می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 11:6 بعد از ظهر