پرسيد :پس به خاطر چي زنده هستي ؟
با اينکه دلم ميخواست داد بزنم به خاطر دلِ تو
گفتم:به خاطر هيچ چيز
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي ؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود
گفت: به خاطر کسي که به خاطر هیچ چیززنده است
نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 9:2 بعد از ظهر