من نمی توانم جلوی اشک هايم را بگيرم ،
چرا همه نمايش ها غم انگيز تمام می شود ؟
چرا عاشقان يکديگر را به جنون می کشند ؟
چرا در اين جهان ، کسی به کسی ديگر نمی رسد ؟
چرا ..... ؟؟؟
مات و حيران به تمامی روز های زندگيم می انديشم ...
چرا انسان ها اينقدر اسان می گذرند از انچه که گذشتن از ان دشوار می ماند ؟
همه انسان ها ادميت را از ياد برده اند !
شايد من همانند اسرار می مانم ،
چرا که هيچ کس توان فهميدنم را ندارد !
اری ...
ادمی هميشه از اسرار ميترسد !!!
نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:14 بعد از ظهر