روز ها می ايند و می روند ، ابر ها فرو می ريزند ، گنجشک ها پير می شوند .
من يقين دارم که اگر همين امروز پنجره روحم را به سوی صدای تو باز نکنم ،
هرگز ! با پرنده ها همسفر نخواهم شد .
اگر تو در کنارم باشی ، اسمان را در جيبم جای می دهم .
اگر تو با من اواز بخوانی ، همه رود ها خاموش به نظاره می ايستند .
هر شب در اتاق کوچکم به يادت فانوس می سازم و انرا به دورترين ستاره ها هديه می دهم .
تو از صبح زيبا تری و در ابتدای تمام دفتر هايم طلوع می کنی .
تو از همه خورشيد ها بزرگتری و در ابتدای تمام اه هايم می درخشی .
بيا ! بيا دست در دست هم نهيم و پا به درون جاده ای بی بازگشت ...
.....
نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:20 بعد از ظهر