بی تو چقدر گریه کنم جمعه عصرها
جمعه برای غربت من روز دیگری است
با من عجیب دغدغه گریه آوری است
جمعه به مهربانی تو فکر میکنم
به عهد باستانی تو فکر میکنم
بغض تمام هفته من جمع میشود
پس دفترم مزاروقلم شمع میشود
تاریک میشوند تمام نوشته ها
تشییع می کنند دلم رافرشته ها
بی صبرم انچنان که به آخر نمی رسم
حس میکنم که به جمعه دیگر نمی رسم
دیشب دوباره دفترم آتش گرفته بود
فریاد میزدم دلم آتش گرفته بود
خاکستر مرا کلماتی عجیب برد
بی سر به رودخانه اسماء دل سپرد
خاکسترم به چشمه اسماء دل رسید
آواز عاشقی من به افلاک رسید
ناگاه بسته شد در گلخانه های عشق
پرپر شدم زوحشت نمی دانم کجاست عشق؟
آن زخم کهنه چرک شده است و دمل شده است
امروز هر ستاره به سنگی بدل شده است
امروز هر درخت سایه ای است خشمناک
من گر چه تیر خورده ام نیفتاده ام روی خاک
در خاک ما ترانه باران سیاسی است
خورشید هم به چشم درختان سیاسی است
دنیا به فکر کشتن دل عاشق چون دل ماست
هر ابر چفیه ای است که بر دوش باد هاست
عشق کجاست محبت کجاست؟
در این جا خنده بازاری است که در دست بچه هاست
نوشته شده توسط سهیل در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 8:25 قبل از ظهر