تبليغاتX
عشقولانه...!!!http://k.domaindlx.com/ashchal/MUsic/PedramMusicMaker.MID



 پيغام مدير

 

آرشیو

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته اوّل شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته اوّل اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته چهارم خرداد 1386

هفته چهارم مهر 1385

هفته سوم مهر 1385

هفته دوم مهر 1385

هفته اوّل مهر 1385

هفته چهارم شهریور 1385

هفته سوم شهریور 1385

هفته دوم شهریور 1385

هفته اوّل شهریور 1385

هفته چهارم اردیبهشت 1385

هفته سوم اردیبهشت 1385

هفته دوم اردیبهشت 1385

هفته اوّل اردیبهشت 1385

هفته چهارم فروردین 1385

هفته سوم فروردین 1385

هفته دوم فروردین 1385

هفته اوّل فروردین 1385

هفته چهارم اسفند 1384

هفته سوم اسفند 1384

هفته دوم اسفند 1384

هفته اوّل اسفند 1384

هفته چهارم بهمن 1384

هفته سوم بهمن 1384

هفته دوم بهمن 1384

هفته اوّل بهمن 1384

هفته چهارم دی 1384

هفته سوم دی 1384

هفته دوم دی 1384

هفته اوّل دی 1384

هفته چهارم آذر 1384

هفته سوم آذر 1384

هفته دوم آذر 1384

هفته اوّل آذر 1384

هفته چهارم آبان 1384

هفته سوم آبان 1384

هفته دوم آبان 1384

هفته اوّل آبان 1384

هفته چهارم مهر 1384

هفته سوم مهر 1384

هفته دوم مهر 1384

هفته اوّل مهر 1384


لینک دوستان


.:: قالب های رایگان ::.

وبلاگ شماره 2 من برای لینک

صدای سنگین سکوت

نیروانای کوچک

زندگی حس غریبیست...

مخزن دات کام

ژربیننده ترین سایت فارسی

آوای ناب

کابوس شب

کسب درآمد از اینترنت

میکروب


نظر سنجي


لوگوی وبلاگ

  Your Logo Here


آمار وبلاگ


آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :


موسیقی



هنوز مرا نمیشناسی ...

 

هنوز من را نمی شناسی؟

با من درشتی مکن!

 مردها نیز نازک دل اند.

مردها از قهر و تنهایی می هراسند.

مردها کودکانه می گریند.

 مردها هم محتاج ناز ونوازشند!

 هنوز من را نمی شناسی؟

 با من غریبی مکن!

 مردها نیز از هجران بیزارند.

 مردها حرف حساب را می فهمند.

 مردها خودپسند و مستبد نیستند.

مردها هم سرشار از خواهش و التماسند!

 هنوز من را نمی شناسی؟

با من ستیزه مکن !

مردها نیز از نزاع منزجرند.

 مردها به زنها احترام می گذارند.

 مردها با بوسه ای از سر مهرتسلیم می شوند.

مردها هم عاشق صلح و آرامشند!

 هنوز من را نمی شناسی؟



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:23 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

بهانه ای برای ...

 

کاش می دانستیم زندگی کوتاست

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست

و

لذت می بردیم تا نهایت

کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود

کاش...

کاش...

کاش...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:20 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

می دونم واست عجیبه

مي دونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش


اين همه خواستنت از دل بدون حتي نوازش


مي دونم که خنده داري واسه تو گريه يه درده


مي گذري از منو ميري اما باز من برمي گردم


مي دونم برات عجيبه که با اون همه غرورم


پيش همه ي بديهات چه جوري بازم صبورم


مي دونم واست سواله که چرا پيشت حقيرم


دور مي شي منو نبيني باز سراغتو مي گيرم


مي دوني چرا هميشه من بدهکار تو ميشم


وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم


مي دوني واسه چي از تو بد مي بينم ومي خندم


تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو مي بندم


چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام


مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام


مي دونم يه روز مي فهمي روزي که دنيا رو گشتي


من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتي


*** براي تو که بغض ترکيده ي آسمون بودي اما واسه ي من هيچ وقت نباريدي...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:13 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

مردم اما باز نمی آیی ...

تو مي آيي، يقين دارم که مي آيي.زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند، تو مي آيي يقين دارم که مي آيي.پشيمان هم ... دو دستت ، التماس آميز، مي آيد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ .دستي دست گرمت را نمي گيرد.صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه ، به فريادي مرا با نام مي خواند و مي گويي که اينک من ،سرم بشکن دلم را زير پا له کن ولي برگرد...


همه فرياد خشمت را به جرم بي وفايي ها ،دورنگي ها ، جدايي ها بروي صورتم بشکن،مرو اي مهربان بي من که من دور از تو تنهايم!


ولي چشمان پرمهري ،دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند ؛لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند؛ دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سکندر نيست که سر بر روي آن بگذاري و درد درون گوئي ؛دو دست کوچکش ، با پنجه هائي گرم و لغزنده ،ميان زلف هاي نرم تو بازي نمي گيرد پريشانش نمي سازد ، هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد . زن کوچک چه خاموش است!


تو مي آيي ، زماني که نگاه گرم من ديگر بروي تو نمي افتد،هراسان ،هرکجا،هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد ،مبادا بر نگاه ديگري افتد.


دو چشم من تو را ديگر نمي خواند،بشوقي دلکش و شيرين و تو هرچند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد ،سراب آرزو باشد و لبهايت ، لبان گرم و تبدارت ،کتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد ،محالست اينکه بتواني ، بر آن چشمان خوابيده ،دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي، نگاهت را بگرمي بر نگاه من بياويزي ، بلبهايم کلام شوق بنشاني.


محالست اينکه بتواني دوباره قلب آرام مرا ، قلبي که افتادست از کوبش بلرزاني ، برنجاني ، محالست اينکه بتواني مرا ديگر بگرياني.


تو مي آيي يقين دارم .ولي افسوس آن پيکر که چون نيلوفري افتاده بر خاکست دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد ، به ديوار بلند پيکر گرمت نمي پيچد ، جدا از تکيه گاهش در پناه خاک مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش ،نرم مي لغزد جدا از دست هاي گرم و زيبا و نجيب تو ...


دگر آن دست ها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد ، پريشانش نمي سازد ، دلي آنجا نمي بازد.


تو مي آيي يقين دارم تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس ... آن گرما بجانم در نمي گيرد ، به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد ، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي دگر مستي نمي بخشد.


يقين دارم که مي آي. بيا اي آنکه نبض هستي ام در دست هايت بود ،دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود بيا اي آنکه رگ هاي تنم با خون گرم خود تماما معبري بودند تا نقش تو را همچون گل سرخي به گلدان دل پاکيزه ي گرمم برويانند .


يقين دارم که مي آيي، بيا، تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد ،نگاه غرق در اشک پشيماني بروي پيکرم باشد ، دلت را جا گذاري شايد آنجا


تا که سنگ بسترم باشد!!!




نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:11 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

دارم از تو می نویسم

دارم از تو مي نويسم ,

از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي

مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي

تو که از دنيا گذشتي واسه يک خنده من

چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي کنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم

نميدونم چي بگم که باورت شه جونمي
توي اين کابوس درد روياي مهربونمي

وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز

عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بي تو از نفس سير مي شم

نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم که بچه بازي هامو طاقت مي کني

هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي کني

هر کجاي دنيا باشم با مني و در مني

نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو

پرم از شعر و ستاره

مي دوني بي تو

لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو

اين خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:5 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

با تو من به خدا رسيدم...

 

من خداي خويش را در تو يافتم و عبوديت بندگي او را در ناز چشمان تو ... من تو را پرستيدم چون او را پرستش مي کردم و با تو جان گرفتم چون همه ي جانم از اوست ... من سرنوشتم را به چشمان خيال انگيز تو سپردم چون تمام سرنوشتم به قلم او نوشته شد ... با تو من هيچ کم ندارم چون با او نيازي به هيچ نيست ... با تو من به خدا رسيدم ...

تو چه كرده اي كه عمريست در پي ات دويده ام من

                                  به خدا قسم كه با تو به خدا رسيده ام من ...



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 7:59 بعد از ظهر

لينک ثابت ||

تنها ترین تنها

هر شب وقتي تنها مي شم حس مي کنم پيش مني

دوباره گريه ام مي گيره انگار تو آغوش مني

روم نمي شه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمامه

با اين که نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم

اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من

شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من

دوباره باز ياد چشات زمزمه نبودنم

ببين که عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

خاک سر مزار من نشوني از نبودنت

دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودنت

بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم

اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من

شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من

به زير خاکم و هنوز نرفتي از خيال من

غصه نخور سياه نپوش گريه نکن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

                                    ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

                                    رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم



نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 7:55 بعد از ظهر

لينک ثابت ||



 

درباره وبلاگ

وبلاگ من
ايميل من
این سایت را خانه خود کنید
اضافه به علاقه مندی ها

مدیریت


مطالب گذشته


جستجو




خبرنامه


.:: برای دریافت کد خبرنامه اینجا کلیک کنید ::.


تالار گفتمان


.:: برای دریافت کد تابلوی گفتمان اینجا کلیک کنید ::.


طراح قالب


طراح قالب : گربه جاسوس
ترجمه و ویرایش قالب :
مهدی کریمی

 





http://ashke-baroon.blogfa.com