|
|
|
تب کردهی دلتنگ دلبر چه شد، کز بوی او جانم به لب شد سوی او لب را نشد وصلی از او، از شرم خال روی او
در روزگار دلبری، دلبر به حکم دلبری! دل برد و بيدل ماندهام من در هوای کوی او
گر بينم آن زلفش به شب رقصان به بادی هر طرف افتم چو صیدی بیدفاع در دام تار موی او
دلبر چه شد تا يك شبی، يك شب که نه در هر شبی خيره شوم در چشم او، در چشم پر جادوی او
گر در شبی در خواب خود بينم رخش مهمان خود شيرين شود هر لحظهام با طبع شيرين گوی او
آندم که ميايد تبی بر تن نشيند با غمی سوزد در آتش تن ولی خواهم روم پهلوی او
دلبر چه شد، تا از غمی خالی کند دل را دمی آن دم به دور از هر غمی گيرم ز غم گيسوي او
عمری گذشت و حسرتش ماندش به دل در سينه ام آخر نشد باشد شبی در دست من بازوی او !!
شباي رفتن تو ، شباي بي ستاره ست ببين كه خاطراتم بي تو چه پاره پاره ست
با هر نفس تو سينه ، بغض تو تو گلومه با هر كي هر جا باشم ، عكس تو روبرومه آخ كه چقدر تنگه دلم ، براي اون شبامون
كاشكي كه اون عشق بشينه دوباره تو دلامون چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشـــته
هواي پاييزي چرا تو عشق ما نشسته سپردي عهدمون و به دست و باد وبارون
منو زدي به طوفان خودت گرفتي آروم قهر تو رامو بسته غم دلمو شكسته
تو اين صداي خسته ياد تو پينه بسته غم دلمو شكسته
غروب باز دوباره ، شب توي انتظاره ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره
اسم تو فريادمه ، درد تو صدامه حرامه خنده اينه تلخ و بي تو پر از بهانه ست
شباي رفتن تو شباي بي ستاره ست ببين كه خاطراتم بي تو چه پاره پاره ست
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:35 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:33 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
گنه كردم گناهي پر ز لذت در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني كه داغ وكينه جوي و آتشين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم به چشم پر ز رازش دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهشهاي چشم بي نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روي لبهايم هوس ريخت ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق ترا ميخواهم اي جانانه من ترا ميخواهم اي آغوش جانبخش ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در چشمهايش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه لرزيد تن من در ميان بستر نرم بروي سينه اش ، مستانه لرزيد
گنه جوي و گنه خواه و گنه بخش ..... ..... ..... ..... ..... در آن چشمان خاموش و خرابش نگاهـــــي سركش و ديوانه ديدم
گنه كردم گناهي پر ز لذت كنار پيكري لرزان و مدهوش خداوندا چه ميدانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:32 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
بوسه يعني :
بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان بوسه يعني عشق من , با من بمان شرم در دلدادگي بي معني است بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است بهترين هديه پس از يك انتظار بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود بوسه يعني عشق و آواز و سرود بوسه يعني وصل جانها از دولب بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:29 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
ســــوزد و افروزد و نابود شـــــــــود آنكه چون شمع بخندد به شب تار كسي عاقبت دست در آغوش نگارش ببرد آنكه يك بوسه ستـــــاند ز لب يار كسي
پرنده ي ابر آشيان تو اي غريب سفر كرده جان من به لب آمد سفر بسست ندارم توان و تاب جدايي دمي فرود بياتا به بام بنشيني تو اي پرنده ي ابر آشيان بال طلايي چگونه ره بگشايم به سويت اي همه بشكوه كه در كجاوه ي رفعت به دوش ابر سواري تو دلفروز تر از غنچه هاي باغ خيالي تو زهره اي تو فروغي تو ناهتاب بهاري ز عطر هر نفست دسته دسته گل بدرآيد اگر به فصل خزان در كوير رخ بنمايي به شب فروغ ببخشي اگر كه روي نپوشي خزان بهار شود گر لبي به خنده گشايي اگر بهار نگاه تو در نگاه من افتد قسم به چشم تو از دل غم زمانه برآيد لب تو از لب من گر به عشق بوسه بگيرد لبم به گل بنشيند ز دل جوانه برآيد شراب بوسه به كامم بريز و ساقي من باش كه من ز سكر لبان عقيق تو مستم چنان ز جام لبانت مرا به عشق كشاندي كه جام عشق همه دلبران به سنگ شكستم بيا بيا بنشين ماهتاب خلوت من باش كه پيش روي تو نوري به آفتاب نماند تو آمدي كه شبي جان من قرار نيابد به چشم منتظرن تا سپيده خواب نماند مرو مرو كه گل قامت تو سير ببينم بمان كه شعر بجوشد ز من اگر تو بماني به عشق روي تو جان مي دهم اگر بپذيري به بوسه ها دل من باغ كن اگر بتواني مرو كه بي تو دلم را اميد عافيتي نيست بمان كه عاشق سرگشته ام قرار ندارم بهار را ز تو جويم كه چون نسيم گل افشان به رنگ سوسن ده رنگ آمدي به كنارم
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:28 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم سبنــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم
اونجاومن اينجا امان از درد دوري من ماندم و روياها نه شوق ونه سروری امان ازدرد دوري امــان ازدرد دوري دوراز تو من ندارم نـه شوري و نه غروري
نوشته شده توسط سهیل در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 4:27 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
|