|
|
|
دركوچ حتي نخواهي كرداين لحظه آخر وقت خداحافظ حرف مراباور؟ تنهاي تنهايم، عزم سفردارم تا ناكجاآباد، بي ياروبي ياور قصدغزل دارم،امانمي بارد ابري كه مي بيني، اشكي براين دفتر شايد زمان عشق وقتي دگرباشد يك روزرؤيايي يا فرصتي ديگر بايد كه تنهارفت فعلا دراين جاده اسب مرازين كن اي عزم پا بردر قدري محبت را دركوله ام بگذار طي مي شود راهم باياد توبهتر اين جاده هاسردند خواهم كه بگذاري قدري ازآن آتش درزيرخاكستر اي دوست تاهستم شبهابه يادم باش ميعادمان هرشب درماه روشنگر حرفي ندارم من جزگريه جزاندوه پوزش كه مي ريزم برجان توآذر اماچه بايد كرد اين سرنوشت ماست اندوه پي درپي شبهاي بي ساغر ياد تومي آيدآن صبح روشن را وقتي زدم ناگاه تا چشمهايت پر؟ حيران شدي اما خودرارهاكردي بردوش آرامم مانند نيلوفر اميدِ من بي تووقف چه خواهد شد بردوش غم آيا بايد گذارم سر؟ اما نه، عكس تودرماه مي افتد دركوچه مي ريزي يك آسمان گوهر آنگه به ياد توباماه خواهم گفت ازعشق ازاحساس ازيك رُزِِِ ِ پرپر "هرچندفروردين لطفي دگردارد اما بدك هم نيست گرماي شهريور" اما نبايد گفت رازي كه بين ماست به چشمهاي شورياگوشهاي كر همواره آغوشم بوي تورادارد يادت هميشه هست جاري دراين دفتر آن قاصدك آمد ديشب پيامم داد بوي توراپاشيد ه سرتاسر ازپنجره درماه چشم توپيدابود اشكم فروافتاد برگونه هاي تر گفتم خداحافظ، گفتي خداحافظ؛ مكثي ولبخندي، نه بيش نه كمتر!
با تو گفتم كه چرا محو تماشاي مني آنقدر مات كه يكدم مژه بر هم نزني مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:39 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
ند مي گفتي كه يوسف بازميگردد به كنعان غم مخور مشكلات عشق تو ميگردد آسان غم مخور كينه ازاين مردمان بي خرد دردل مگير بهرفردايي پريشان روزگاران غم مخور چند مي گفتي به من ازصبح تا شام خدا لحظه ها با ياد حق ناگردداين سان غم مخور پس چه شد آن وعده هاي ناب شكرسان تو ازچه روگويي كه قلبم نيست نالان غم مخور يوسفم ازره نمي آيد، نمي گويد سلام گويمش عشقت به دل گشته ست طوفان غم مخور من سيه روزي جانان رابه دل ارزان كنم تا كه يوسف بازگردد شاد وخندان غم مخور تا زماني كه دلم با توست هردم بازگو گوكه يوسف باز مي گردد به كنعان غم مخور
آتش عشق است كه اندر ني فتاد جوشش عشق است كه اندر مي فتاد سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تابگويم شرح درد اشتياق
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:37 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
نشود فاش کسی انچه ميان من و توست تا اشارت نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گويم پا سخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شدو کس مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسيد همه جا زمزمه عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه ای بسا با غ و بهاران که خزان من و توست اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت گفتو گويی و خيالی ز جهان من و تو ست نقش ما گو ننگارند به ديبا چه ی عشق هر کجا نا مه ی عشق است نشان من و توست
الهي سينه اي ده آتش افروز درآن سينه دلي وآن دل همه سوز هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست دل افسرده غير از آب وگل نيست دلم راداغ عشقي بر جبين نه زبانم را بياني آتشين ده
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:36 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جائي گرو باده و دفــــتر جائي دل كه آيينه شاهيــــــــست غباري د ارد از خدا ميــــطلبم صحبت روشن رايي كردهام توبه به دست صـنم باده فروش كه دگر مي نــخورم بي رخ بزا آرايي شرح اين قصه مگر شمع برارد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروايـــــي كشتي باده بــياور كه مرا بي رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي سخن غير مگو با من معــــشوقه پرست كس مي و جام مي ام نيست پروايـــــي گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد آه ، اگر از پي امروز بور پروايـــــــــي
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:35 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
همه هستي من آيه تاريكيـــــــست كه تورا در خود تكراركنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه تورا آه كشيدم آه من در اين آيه تورا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مياويزد زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بازميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله رخوتناك دو هم آغوشي يا كه شايد نگاه گيج رهگذري باشد
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من ، كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مينگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي مه تو در باغچه خان مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره ميخوانند
آه سهم من اينست سهم من ، آسمانيست كه آويختن پرده اي انرا از من ميگيرد سهم من در اندوه صدايي كه به من ميگود : " دست هايت را دوست ميدارم " . . . من پري كوچك غمگيني را ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مينوازد آرام ، آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:34 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
سحری پيش تو شب کردم و افسوس کز آن پس روزها رفتند که بی روی تو شب شد سحر من شاخ هر نخل بری داده و من نخل اميدم ندهد بر مگر آن دم که تو آيي به بر من قمر و شمس به شکل تو در آيند به چشمم زانکه دانند تو هم شمس منی هم قمر من خبرم هست که از خانه ی من با خبری تو خبرم نيست که بهر چه نگيری خبر از من رحم اگر بر من بيدل نکنی رحم به خود کن زانکه ترسم زند آتش به تو سوز جگر من دولت وصل نياورده هنوزت به بر من ليک هجران تو آورده بلا ها به سر من
معنای زنده بودن من با تو بودن است نزديک ،دور دلتنگ ، شاد آن لحظه ای که بی تو سر آيد مرا مباد مفهوم مرگ من در راه سر فرازی تو در کنار تو مفهوم زندگيست معنای عشق نيز در سرنوشت من با تو،هميشه با تو برای تو زيستن است
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:29 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
عشق من
عشق من،من و صدا كن، من و از خودم رها كن
تو اجاق مرده ي دل آتشي تازه به پا كن،تو من و از نو بناكن عشق من،من و صدا كن،قصمو بي انتها كن
روبه روت آينه بگذار،ابديتي بنا كن،عشق من من و صدا كن
قصه ي نگفته ام من،تو بيا روايتم كن
عشق من مرمتم كن،از عذابم راحتم كن
اي صداي تو نهايت،راهي نهايتم كن
عشق من،من و صدا كن،تو من و از نو بنا كن
ره سپار قصه ها كن
تو به خاكستر نگاه كن،آتشي تازه به پا كن
اي بهارم،انتظارم
من زمين بي بهارم،شوره زار انتظارم،شوره زارم،انتظارم
چهره ي شكسته دارم،روح و جسم خسته دارم
به در ويرانه ي دل،بغض قفل بسته دارم
عشق من،من و صدا كن،من و از خودم رها كن
تو اجاق مرده ي دل،آتشي تازه به پا كن
تو من و از نو بنا كن
عشق من،من و صدا كن،قصمو بي انتها كن
روبه روت آينه بگذار،ابديتي بنا كن
عشق من،من و صدا كن
نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:19 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
سود گرت هست گرانی مکن خیره سری با دل و جانی مکن آن گل صحرا به غمزه شکفت صورت خود در بن خاری نهفت صبح همی باخت به مهرش نظر ابر همی ریخت به پایش گهر باد ندانسته همی با شتاب ناله زدی تا که براید ز خواب شیفته پروانه بر او می پرید دوستیش ز دل و جان می خرید بلبل آشفته پی روی وی راهی همی جست ز هر سوی وی وان گل خودخواه خود آراسته با همه ی حسن به پیراسته زان همه دل بسته ی خاطر پریش هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش شیفتگانش ز برون در فغان او شده سرگرم خود اندر نهان جای خود از ناز بفرسوده بود لیک بسی بیره و بیهوده بود فر و برازندگی گل تمام بود به رخساره ی خوبش جرام نقش به از آن رخ برتافته سنگ به از گوهرنایافته گل که چنین سنگدلی برگزید عاقبت از کار ندانی چه دید سودنکرده ز جوانی خویش خسته ز سودای نهانی خویش آن همه رونق به شبی در شکست تلخی ایان به جایش نشست از بن آن خار که بودش مقر خوب چو پژمرد برآورد سر دید بسی شیفته ی نغمه خوان رقص کنان رهسپر و شادمان از بر وی یکسره رفتند شاد راست بماننده ی آن تندباد خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت ز آن که یکی دیده بدو برندوخت هر که چو گل جانب دل ها شکست چون که بپژمرد به غم برنشست دست بزد از سر حسرت به دست کانچه به کف داشت ز کف داده است چون گل خودبین ز سر بیهشی دوست مدار این همه عاشق کشی یک نفس از خویشتن آزاد باش خاطری آور به کف و شاد باش
نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 4:15 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
|