|
|
|
درآغوش تو مي ميرم در آغوش سپيد پر بهار تو در آغوشي كه ماتمها از او دورند در آغوشي كه پستانهاي پاكش چشمه نورند تو با من باش و از آسيب ايمن باش تو با من باش
تو را همچون جامي از عطش سرشار مي خواهم تو را در هر نفس ، در هر هم آغوشي چوچشم پر نگاه بركه هاي دور همه شب در كمين بادهاي رهگذر ، بيدار ميخواهم تو چون من باش ، با من باش ، با پرهيز دشمن باش مرا از خويشتن پر كن مرا از آتش فريادهاي بي سخن پر كن مرا با طرح اندان سپيدت آشنايي ده مرا از برق چشمان سياهت آشنايي ده تو را من با همه اندوه پاكم دوست ميدارم مرا بگذار تا لب بر لب مست تو بفشارم من اي خورشيد گرم زندگي افروز در آغوش تو ميميرم در آغوش سپيد پر يهار تو در آغوشي كه ماتم ها از آن دورند در آغوشي كه پستان هاي پاكش ، چشمه نورند . . . . . .
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:18 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
بوسه راه خانه تو تا من است بوسه رقص روح در جشن تن است
بوسه نقب عطر در شبهاى ماست بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست
بوسه سهم آدم از عصيانگريست بوسه تنها ارث حوا از پريست
بوسه عاشق را تسلى مىدهد بوسه عارف را تجلى مىدهد
وقت بوسيدن بدن رم مىكند جسم ما جان را مجسم مىكند
بوسه تشييع تمام واژههاست بوسه بعد از اختتام واژههاست
هر چقدر از بوسه واگويم كم است بوسه فرق جانور با آدم است
بوسه گاهى گريه باران مىشود مثل اندوه بهاران مىشود
بوسه كودك بهار مادر است بوسه مادر گلى خواب آور است
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:16 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
فقط يک بوسه با من باش، ترانه ساز ديروزم که من آواره ی لبهات، در اوج گريه ميسوزم
فقط يک بوسه با من باش، به قدّ عمر يک لبخند به قد عمر يک بوسه، در اين مرداب بی پيوند
در اين وحشت،در اين تقدير، تويی معنای ما بودن در اين غربت زده ميهن، مثالِ آشنا بودن
در اين دوزخ ، تمامَم را به برق چشم تو دادم سکوتم خواهشی گنگ است، برس امشب به فريادم
در اين کُنج خراب آباد، فقط يک بوسه با من باش! مرا يک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش!
نگو : از عُمقِ چشمانت ، تو را ديدم وَ ترسيدم ! تمنای لبانت را خودم با چشم خود ديدم !
همين امشب پناهم باش، که جانم آمده بر لب مرا گم کن در آغوشت، در آن آتش، همين امشب!
شبی مست از صدای ساز، شبی مست از شراب ناب تو را ديدم، تو را بودم، تو را بوسيدمت در خواب
شريک راوی قصه، خيال خوب شبهايم همين يک بوسه با من باش که من راضی به رويايم!
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:13 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
گفتمش: - «شيرينترين آواز چيست؟» چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند، قطره قطره اشکش از مژگان چکيد، لرزه افتادش به گيسوی بلند زيرِ لب غمناک خواند: «نالهی زنجيرها بر دستِ من!» گفتمش: - «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندهی تلخي به لب آورد و گفت: - «آرزويی دلکش است، اما دريغ! بختِ شورم ره برين امّيد بست. و آن طلايی زورقِ خورشيد را صخرههای ساحلِ مغرب شکست! . . .»
من به خود لرزيم از دردی که تلخ در دلِ من بادلِ او میگريست. گفتمش: - «بنگر، در اين دريای کور چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت: - «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف ای دريغا شبروان! کز نيمه راه میکشد افسونِ شب در خوابشان . . .» گفتمش: - «فانوسِ ماه میدهد از چشمِ بيداری نشان . . .»
گفت: - «اما در شبی اين گونه گنگ هيچ آوايی نمیآيد به گوش . . .» گفتمش: - «امّا دلِ من میتپد. گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!» گفت: - «اي افسوس، در اين دامِ مرگ باز صيد تازهای را میبرند، اين صدای پای اوست! . . .»
گريهای افتاد در من بیامان. در ميان اشکها پرسيدمش: - «خوشترين لبخند چيست؟» شعلهای در چشمِ تاريکش شکفت، جوشِ خون در گونهاش آتش فشاند، گفت: - «لبخندی که عشقِ سربلند وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.» من ز جا برخاستم، بوسيدمش.
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:12 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
هيچ كس نمي پرسد چرا سبز مي پوشم چرا سبز مي نوشم چرا دست هايم بوي ترانه گرفته هيچ كس دلش براي پاييز پريروز تنگ نمي شود ؟ مي خواهم بروم براي آيينه گريه كنم گاهي كه صبح و ستاره به ديدنم مي آيند و آسمان بنفش مي شود يادم مي افتد كه چه نسبت محرمانه اي با كلمه دارم و ياد تو مي افتم كه هميشه حال مرا از آيينه مي پرسيدي بعد از تو كسي بي ابهام از كنار باران عبور نمي كند مثل تمام پنج شنبه هايي كه قد مي كشند و جمعه مي شوند و من فكر مي كنم آخرين بوسه ات روي كدام انگشتم بود باز صدايت راه مي افتد و نام من پرنده مي شود باز آيينه دست هايش را براي گريه هاي من تعبير مي كند حالا تو هي بهانه بياور كنار هميشه نيامدنت باران به لكنت مي افتد و با بونه و بوسه سبز مي شود چه قدر آواز ، كف گلويم چه قدر قمري كف دستم ديگر نبودنت را بهانه نمي گيرم به جان همين چراغ ، مخاطب ، به جان همين شعله ديگر نه بي قراري من و كلمه و نه بي تفاوتي كسي كه تويي اهميت دارد نه لب بي تبسم دي ماه نه سكوت بي روزن اين جمعه فقط بگذار ببوسمت نمي داني چه قدر آواز ، كف گلويم و چه قدر قمري ، كف دستم اگر دي ماه سيگار بخواهد تعارفش مي كنم چون خواب ديده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ مي شود صداي ساز مي آيد صداي انگشت هاي تو روي نت هاي سكوت نمي داني چه قدر اضطراب پشت پلك هايم يخ زده اصلا بگذار اعتراف كنم كه مي ترسم هم از مرگ فنجان لب طلايي ام هم از مرگ عنكبوت ماده و هم از اين شب كه سرگيجه گرفته و هي مي چرخد از همان وقتي كه سبز مي پوشم مي ترسم از همان وقتي كه سبز مي نوشم مي ترسم و ترس پشت پلك اين شمع شكل تو مي شود و باز رؤياي خيس آمدنت و باز باران پشت هميشه ي آسمان اصلا چه كسي گفته هفت آسمان بالاي سر من باشد ؟ اگر من آسمان نخواهم بايد پيش كدام خدا بروم ؟ به فرض كنار همين شب ديوانه رو به پنجره بميرم كدام آسمان كدام خدا سياه مي پوشد ؟ چه كسي مي پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟ اما دلم مي خواهد تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگيري و رنگ چشم هايت لباس بپوشي و دست هايت بوي ترانه و موسيقي بدهد آيينه به خواب رفته است مخاطب ديگر براي كه گريه كنم ؟ دوم دي ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان اين روزها در تقويم هيچ خدايي ثبت نشده فقط تو مي داني و من بگذار ببوسمت لب هايم پر از ستاره و دوستت دارم است لب هايم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ي بعد سطر اول مي نشيند آن قدر منتظر تا به سطر دوم بيايي بي بهانه ، بگويي دوستت دارم و نقطه مرا ورق بزن
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:11 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
من ترك عشق بازي و ساغر نميـــكنم صد بار توبه كردم و ديــــگر نمي كنـم باغ بهشت و سايه طوبي و قصر هور با خاك كوي دوست برابر نمي كنــــــم
وقتي ادم از درون راضي و خوشحال است ، وقتي قلبش گرم و دلش شاد است احساس ميكند همه چيز زيباست و همه خوشبختند . درست برعكس زماني كه از درون تكيده و درمانده است قشنگترين مناظردنيا برايش تيره و تار است و رنگ غم دارد ، چون خودش دلش گرفته فكر مي كند همه دنيا غمگينند . قياس به نفس عادت و شايد اشتباه هميشگي بشر است .
براي همين است كه ادم هاي خوشبخت حس هم دردي را ارام ارام از دست ميدهند ،چون رنج كسي كه در تنگناست را نيمفهمند . و ادم هاي بدبخت درست بر عكس
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:4 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
كاش ميدونستي به تو دلبسته شدم از همان روز که قاموس زمان چله از قلب فرو مرده من باز گشود به تو عادت کردم چون دم و باز دمم که همه عمر مکرر شده است و نميدانم من ونميدانيم ما که چه تعداد نفس در همه عمر دراز رفته در کام فرو گاه حتی ز تو آزرده شدم تو گل وحشی دشت من يکی مست تماشای رخت وه که پيکان نظر بازی تو خوش فرو هشت در اين قلب ستمديده من و من واله تو به عبث در هوس چيدن تو دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو تا تو را در کشم اندر تن خود آه افسوس بر اين نکته نينديشيدم ساقه ناب گل وحشی دشت خار خود می خلد اندر تن من آری ای آبی نيلوفريم من همان شب پره ام که شبی راز غم عشق تو را با يکی شمع نهادم به ميان شمع ناليد ز شب تا دل صبح و شرر بر تن زارم بفکند و کنون باز منم شب پره سوخته پر و سحر نزديک است ليک اينبار دگر می دانم و تو هم می دانی عمر يک شب پره شب تا سحر است پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم تا نظر بر سحر مرگ نشان آويزم ليک ای چشمه زيبايی و نور بر بلندای افق گر گذر کرد دلت ياد اين عاشق پر سوخته کن که تو را ديد شبی و شبی رفت ز ياد
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:1 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيــــــــالوده ام به بد ديدن به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم كه تا خراب كنم نقش خود پرســــتيدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجــــيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه كشش چو نبودازآن سوچه سود كوشيدن
باز ای بيدل مست از چه شدی اين چنين سر گشته و رسوا ی که شدی بازهم بايک تبسم دل بدادی تو زدست يک ترنم کرد باز بيچاره مجنونت بس است دل مهيا دا ری بر دست بهر باختن هردمی با با ياری دگر از عشق لافتن تو بگردی هرزه گرد شهرها تا کنی هر دم ز عشقی ناله ها اين چنين عشقی بس بی معنی بود عشق نبود آفت جان ها بود ناله کم کن ديگر رسوائی بس است هر دمی با يک نفر لاسی بس است
نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 2:0 قبل از ظهر
لينک ثابت
||
|
|
|