کجاست راهبه ی شعرهای غم خيزم
که از صليب مسيحايی اش بياويزم
کجاست حادثه ی بی دريغ چشمانی
که از کمين نگاهش نشد بپرهيزم
منی که پسر تنهای نسل آدمم
شبيه آدمکی در مسير پاييزم
اسير لقمه ی نانی شده ست احساسم
ببين که بی غم عشقت چقدر ناچيزم
شبيه کوه يخم در برابرت خورشيد !
که جرعه جرعه به اعماق خاک می ريزم
نخواه بسته ی اين خاک سرد و تيره شوم
بتاب بر سر شعرم - که باز برخيزم
من عازم سفری تا جنون فرهادم
کجاست تيشه ی عشقم - کجاست شبديزم ؟
نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:32 قبل از ظهر