در خنده ی نگاه تو غم موج می زند
آن چشمهای خيس و غريبت کجايی اند؟
چشمی که در اسارت باران اشک بود
با چشمهات منتظر آشنايی اند
*
باران گرفت بر سر سيل سکوت تو
غريد رعد و...بغض سکوتت شکستنی ست
می دانم آنچه در دل تو خانه کرده است
در صد هزار بغض فرو خورده گفتنی ست
*
اين سايه های خسته به دنبال شعر تو
راز همان سکوت غريب است ای عزيز!
قدری برای سادگی و بی پناهی ات
اين غربت هميشه عجيب است ای عزيز!
*
شاعر! تو ای تجسم احساس های پاک
شاعر! تو ای ترانه ی نمناک آسمان
در چشم تو صدای غريبی نهفته است
چيزی شبيه ناله ی غمناک آسمان
*
در خود ببار تلخی ی اين روزگار را
در خود بريز جام بلورين اشک را
با خود بگو و زمزمه کن با دو چشم خويش
اين قصه ی قديمی و غمگين اشک را
*
شاعر اگرچه درد تو از حد گذشته است
بی تاب لحظه های سياه زمين مشو
ای روح تو زلال تر از آه آسمان
آلوده ی زمين و گناه زمين مشو
نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:37 قبل از ظهر