وقتی با لحن حریری ات قدم به شهر رویا هایم نهادی : طفل نگاهم
به خاطرت گریستن را فراموش کرد .چه زیبا خند یدی ای فرشته و
چه صادقانه لحن اندوهم را به حلاوت لبخند پاک کردی ...
روح خاکستری ام با یادت تا بهشت های ملکوتی سیر کرد و آبی شد :
درست رنگ نگاهت....چگونه بگویم دوستت دارم و چگونه باور کنی
که این دوست داشتن من مثل رنگ اطلسی ها پر از نجابت است و
سر شار از نوری فیروزه ای...
قدم یه شهر دیده گانم بگذار و بدان که چشمانم بستر آرزو های
کالی ست که با آمدن تو طعم بودن می گیرد.....
نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:44 قبل از ظهر