و حالا جهنم هم برای من ناز می کند...
با خودم هزاران بار گفت و گو کردم
صحبت با گل بی اثر است
جواب را از ستاره ی چشمک زن می گيرم.
زيادی از خودت تعريف نکن
اين خدا است که تمجيد کند از خودش...
سرم زيادی شلوغ است،
موهای آن را کمی کوتاه می کنم
تا فکر بيشتر به من رو کند...
آينه هم ديگر تحمل ديدنم را ندارد
فقط با تکان پرده،پنجره ی باز ،
رفيق هستم...
نور مهتاب،خلوتی کوچه
با تنم بازی می کنند
فکر می کنم حقيقت دارد ...
نفس کشيدن از يادم رفته است!
بگذاريد کمی با جا سيگاری خودم تنها باشم
کسی در زندگی ام هول و ولا انداخته
شقايق ها مال تو
بغض ارثيه ی من است...
حالا،
صادقانه می گويم؛
من يواشکی نفس می کشم!!!!