قالی ام را از زير من برداريد
اين زمين خشک و خالی کافيست
به خدا، سفارشتان را کردم
که به شماها بسپارد،
که به من بسپاريد،
که به او بسپارم...
ـ در زمين سفت،دانه ای نتوان کاشت
ـ آب و آينه دگر تو را حفظ نکنند
ـ شمع و پروانه دگر عشق تو را دور نکنند///
در حضورم چای هل دار نخوريد
قهوه ی تلخ به دستم ندهيد
اين زمان است که به يکباره مرا
در هوای دل تو جاری ساخت...
آنقدر جيغ مرا کم نکنيد
نعش خيس مرا دست نزنيد
ترسم از قلقلک و خنده ی تلخ
ترسم از آتش سوز و نگه سرد
آسمان روح مرا تبخير کند...
نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:36 قبل از ظهر