کودکی در نظرم شير خورد
پدری با لگدش بر سر او...
درد اسيری می دهد
جمع و جورم نکنيد
سينه ام از غم دوری پر شده
خنده ام خنده ی تلخی ست
بی خودی آن را نچش...
روی پيشانی من
چيزی نوشته به زبان بی زبانی
بی زبان شو تا بتانی
حرف درد و عشق سرد و
بی هوا در خود بريزی...
در پی من با قدم هايت نگرد
آنچنان دور شدم که به گردم نرسی
سرزنش را کم کنيد
زندگی مال من است
آهای سمسار محله،
بی خودی در پی آن نگرد...
نوشته شده توسط سهیل در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 3:38 قبل از ظهر